تبليغاتX
دلم ميخواد بنويسه . . .

 

روزی آموزگاری به نام دنا کاری انجام داد که باعث شهرت او در جهان شد.او در اوایل یک سال تحصیلی جعبه ای را به کلاسش برد و از تمامی شاگردانش خواست که هر چیزی را احساس می کنند نمی توانند و نمی  را نقاشی کنند و یا آن را بنویسند و داخل آن جعبه بیندازند.پس از انجام این کار شاگردانش را به فضایی باز برد و به کمک آنها گودالی را حفر کرد  و آن جعبه را در تابوتی گذاشت و بعد به همراه بچه ها روی آن را با خاک پوشاند.بعد از چند لحظه خانم دنا رو به آنها شروع به سخنرانی کرد و گفت:

این مراسم خاکسپاری نمی توانم ها بود . دیگر نمی توانم در بین ما نیست و ما او را به خاک سپردیم  امیدوارم بازماندگان او  می توانم ها  در سراسر جهان موفق شوند . 

و سپس در ادامه مراسم خاکسپاری از بچه ها با تنقلات و کیک پذیرایی کرد و آنها کمی برای نمیتوانم اشک ریختند و به کلاس باز گشتند.پس از آن خانم دنا عکسی بزرگ از تابوت نمی توانم ها را به روی درب کلاس چسباند و هر وقت در طول سال شاگردی از نمی توانم سخن می گفت   به او عکس را نشان می داد و یادآوری می کرد که : ما نمی توانم را به خاک سپردیم . . .

در آن سال تحصیلی خانم دنا بهترین نتیجه را از کلاسش به دست آورد و بچه ها با بهترین نمره ها قبول شدند و ثمره ی فوق العاده ای داشتند.

     


+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 16:51  توسط parniya  |