تبليغاتX
دلم ميخواد بنويسه . . .

تا حالا شده یه روز که صبح از خواب پا می شی احساس کنی دلت بد جوری گرفته؟!! احساس کنی که هر چی غم تو دنیاست ریختن تو دلت . . .

به هر چی نگاه می کنی حاله ای از غم بینی . شده؟؟؟؟  

امروز صبح من چنین احساسی داشتم  وقتی از خواب بیدار شدم خیلی دلم گرفته بود. تا اونجایی که یادمه نه خواب بدی دیده بودم و نه شب قبلش از چیزی آزرده شده بودم و نه . . .   هیچ پیش زمینه یا دلیل خاصی نداشت.نمی دونم این حس غریب از کجا اومده بود   اونم اول صبحی!!!

به هر حال مثل بقیه روزا از جام پا شدم و به کارام رسیدم .با اینکه اصلا حسش رو نداشتم!! نمیدونم چی شد که با تمام این بی حوصلگی ها یهو به سرم زد که رادیو رو  روشن کنم.

برنامه ی رادیویی پارازیت از شبکه جوان در حال پخش بود .واقعا برام جالب بود بعد از گذر ده دقیقه  از اون حال و هوای غمزده بیرون اومدم کاملا روحیه ام عوض شد .

برنامه ای جالب  با وجود گوینده ای توانا و پر انرژی که تونست در عرض ده دقیقه تمام انرژی های مثبت خودش رو از طریق امواج رادیویی به شنونده اش منتقل کنه  و تاثیر گذار باشه .

به این فکر می کردم که چه خوب می شد همیشه هر جا و با هر کسی که نشست وبر خاست می کنیم به اطرافیانمون نیرو بدیم و یه جورایی تقویت کننده یکدیگر باشیم و به جای اینکه همش در طول روز گله و شکایت کنیم که : وای . . . گرونیه!!   وای . . . بنزین سهمیه بندیه!!!   وای . . . بیکاریه!!!!  از تمام دارائی ها و خوشی هامون با هم صحبت کنیم و به همدیگه انرژی مثبت هدیه کنیم . می تونیم اجازه ی لذت بردن از زندگی رو به همین راحتی به همدیگر ببخشیم.

به نظرم مثبت بودن نوعی هنر است و کمتر کسی این هنر رو می تونه حفظ کنه .هنری که استادش خودت هستی . هنری که با اون می تونی زندگیت رو متحول کنی   اگر بخواهی . . .   

گوینده ی این برنامه واقعا یک هنرمند بود.

(راستی اگر علاقمندید که به این برنامه رادیویی گوش کنید : صبح ها از ساعت ۱۰-۱۱:۳۰ شبکه جوان با اجرای آقای پور محمود. اینم آدرس سایت :   www.parazit.parazit.ir )  

    عجب تبلیغی . . . !!!!


+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 13:1  توسط parniya  | 
 

روزی آموزگاری به نام دنا کاری انجام داد که باعث شهرت او در جهان شد.او در اوایل یک سال تحصیلی جعبه ای را به کلاسش برد و از تمامی شاگردانش خواست که هر چیزی را احساس می کنند نمی توانند و نمی  را نقاشی کنند و یا آن را بنویسند و داخل آن جعبه بیندازند.پس از انجام این کار شاگردانش را به فضایی باز برد و به کمک آنها گودالی را حفر کرد  و آن جعبه را در تابوتی گذاشت و بعد به همراه بچه ها روی آن را با خاک پوشاند.بعد از چند لحظه خانم دنا رو به آنها شروع به سخنرانی کرد و گفت:

این مراسم خاکسپاری نمی توانم ها بود . دیگر نمی توانم در بین ما نیست و ما او را به خاک سپردیم  امیدوارم بازماندگان او  می توانم ها  در سراسر جهان موفق شوند . 

و سپس در ادامه مراسم خاکسپاری از بچه ها با تنقلات و کیک پذیرایی کرد و آنها کمی برای نمیتوانم اشک ریختند و به کلاس باز گشتند.پس از آن خانم دنا عکسی بزرگ از تابوت نمی توانم ها را به روی درب کلاس چسباند و هر وقت در طول سال شاگردی از نمی توانم سخن می گفت   به او عکس را نشان می داد و یادآوری می کرد که : ما نمی توانم را به خاک سپردیم . . .

در آن سال تحصیلی خانم دنا بهترین نتیجه را از کلاسش به دست آورد و بچه ها با بهترین نمره ها قبول شدند و ثمره ی فوق العاده ای داشتند.

     


+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 16:51  توسط parniya  |