بگذارید و بگذرید
ببینید و دل نبندید
چشم بیندازید و دل مبازید
که دیر یا زود باید :
گذاشت و گذشت . . .
![]()
![]()
![]()

آپ كردماااااا . . . . !!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

خدانگهدار . . .
هر رفتی یه اومدی داره . یه روزی به وبلاگ نویسی علاقمند شدم یه روزی ام فهمیدم که زیاد برام سودی نداره........
احساس کردم که زیاد مفید نیست !!
حالا می خوام به این کار خاتمه بدم. پروژه ی سنگینی بود.نه؟؟؟!!
به هر حال ممنون که تا به اینجا با نظراتتون ساپورتم کردید.
هر جا که هستید شاد و پر توان باشید.![]()
بگذرید.............![]()
بدرود . . .
![]()

سلام
حالتون كه خوبه ؟؟؟؟
ببخشيد از اينكه خيلي دير آپ كردم . . . ![]()
جاتون خالي يه مسافرت جانانه رفتيم واقعا خوش گذشت.
سه روز بابلسر بوديم.اما تو راه برگشت يه اتفاق جالب رخ داد كه الان براتون تعريف مي كنم.
داستان از اين قرار بود :
وقتي در راه برگشت به تهران بوديم داداش سعيد لازم ديد كه باك بنزين ماشينش رو پر كنه به همين خاطر به داداش رضا گفت كه وارد پمپ بنزين بشه بعد بنا به دلايلي كه خودشون مي دونند قرار شد كه هر دو ماشين از يه كارت سوخت استفاده كنن. خلاصه آقا رضا جلو رفت و بنزينش رو زد ،
اما . . .
كارت رو از داخل دستگاه بر نداشت كه آقا سعيد هم ازسمت ديگه از همون دستگاه استفاده كنه ،
سعيد در حال بنزين زدن بود كه يهو متوجه شد؛ از شلنگ ديگه حتي يه قطره بنزين هم رد نميشه!!![]()
![]()
رفت جلو و به دستگاه يه نگاه انداخت .
بله . . .
درست حدس زديد در حال سوختگيري كارت ربوده شده بود!!!!![]()
![]()
![]()
دو برادر سريع اقدام كردن و سه تا ماشيني كه هنوز داخل پمپ بودن رو نگه داشتن و ازشون پرسيدن كه كارت هاشون رو درست برداشتن يا نه ؟!
آخه نمي شد تهمت زد!!![]()
خلاصه يه چيزي حدود بيست دقيقه صبر كرديم و رانندگان محترم سه ماشين مشكوك هم نگه داشتيم تا اينكه يكي از ماموران گشت همون منطقه سر رسيد و كمي موضوع رو بررسي كرد وبعدش دو ماشيني كه كمتر بهشون مشكوك بودن رو رد كرد.
اما يكي از اون سواري ها كه شمالي هم بودند رو به همراه يكي از ماموران پمپ به كلانتري پلور كه نزديك همونجا بود برد . . .
ما هم به دنبال اونها راه افتاديم.
داخل حياط شروع به بازرسي بدني و گشتن ماشين مذكور كردن اما . . .
به قول مادرم اگر هم كار اونها بوده به راحتي ميتو نستن در راه كلانتري كارت رو از داخل ماشين به بيرون پرتاب كنن(يا حالا به هزار روش ديگه،...).نه؟!!
در آخر بعد از نيم ساعت يه گزارش از جريان نوشتن و قرار شد به محض اينكه به تهران رسيديم جهت سوزاندن كارت اقدام كنيم.
معلوم نشد كارته چي شد . . . !!![]()
خدا عالمه...........
اينم داستاني زيبا از كارت سوخت محترم ، فقط ده بيست تومان خسارت برداشت!!
بازم خدا رو شكر كه خوش گذروني مسافرتمون اينطوري تموم شد نه بدتر . . .(آخه ميگن وقتي بلند بخندي غم رو بيدار مي كني!!)![]()
شاد باشيد.![]()

به هر چی نگاه می کنی حاله ای از غم بینی . شده؟؟؟؟
امروز صبح من چنین احساسی داشتم وقتی از خواب بیدار شدم خیلی دلم گرفته بود. تا اونجایی که یادمه نه خواب بدی دیده بودم و نه شب قبلش از چیزی آزرده شده بودم و نه . . . هیچ پیش زمینه یا دلیل خاصی نداشت.نمی دونم این حس غریب از کجا اومده بود اونم اول صبحی!!! ![]()
به هر حال مثل بقیه روزا از جام پا شدم و به کارام رسیدم .با اینکه اصلا حسش رو نداشتم!! نمیدونم چی شد که با تمام این بی حوصلگی ها یهو به سرم زد که رادیو رو روشن کنم.
برنامه ی رادیویی پارازیت از شبکه جوان در حال پخش بود .واقعا برام جالب بود بعد از گذر ده دقیقه از اون حال و هوای غمزده بیرون اومدم کاملا روحیه ام عوض شد .
برنامه ای جالب با وجود گوینده ای توانا و پر انرژی که تونست در عرض ده دقیقه تمام انرژی های مثبت خودش رو از طریق امواج رادیویی به شنونده اش منتقل کنه و تاثیر گذار باشه .
به این فکر می کردم که چه خوب می شد همیشه هر جا و با هر کسی که نشست وبر خاست می کنیم به اطرافیانمون نیرو بدیم و یه جورایی تقویت کننده یکدیگر باشیم و به جای اینکه همش در طول روز گله و شکایت کنیم که : وای . . . گرونیه!! وای . . . بنزین سهمیه بندیه!!! وای . . . بیکاریه!!!! از تمام دارائی ها و خوشی هامون با هم صحبت کنیم و به همدیگه انرژی مثبت هدیه کنیم . می تونیم اجازه ی لذت بردن از زندگی رو به همین راحتی به همدیگر ببخشیم.![]()
به نظرم مثبت بودن نوعی هنر است و کمتر کسی این هنر رو می تونه حفظ کنه .هنری که استادش خودت هستی . هنری که با اون می تونی زندگیت رو متحول کنی اگر بخواهی . . .
گوینده ی این برنامه واقعا یک هنرمند بود.
(راستی اگر علاقمندید که به این برنامه رادیویی گوش کنید : صبح ها از ساعت ۱۰-۱۱:۳۰ شبکه جوان با اجرای آقای پور محمود. اینم آدرس سایت : www.parazit.parazit.ir )
عجب تبلیغی . . . !!!! ![]()

روزی آموزگاری به نام دنا کاری انجام داد که باعث شهرت او در جهان شد.او در اوایل یک سال تحصیلی جعبه ای را به کلاسش برد و از تمامی شاگردانش خواست که هر چیزی را احساس می کنند نمی توانند و نمی را نقاشی کنند و یا آن را بنویسند و داخل آن جعبه بیندازند.پس از انجام این کار شاگردانش را به فضایی باز برد و به کمک آنها گودالی را حفر کرد و آن جعبه را در تابوتی گذاشت و بعد به همراه بچه ها روی آن را با خاک پوشاند.بعد از چند لحظه خانم دنا رو به آنها شروع به سخنرانی کرد و گفت:
این مراسم خاکسپاری نمی توانم ها بود . دیگر نمی توانم در بین ما نیست و ما او را به خاک سپردیم امیدوارم بازماندگان او می توانم ها در سراسر جهان موفق شوند .
و سپس در ادامه مراسم خاکسپاری از بچه ها با تنقلات و کیک پذیرایی کرد و آنها کمی برای نمیتوانم اشک ریختند و به کلاس باز گشتند.پس از آن خانم دنا عکسی بزرگ از تابوت نمی توانم ها را به روی درب کلاس چسباند و هر وقت در طول سال شاگردی از نمی توانم سخن می گفت به او عکس را نشان می داد و یادآوری می کرد که : ما نمی توانم را به خاک سپردیم . . .
در آن سال تحصیلی خانم دنا بهترین نتیجه را از کلاسش به دست آورد و بچه ها با بهترین نمره ها قبول شدند و ثمره ی فوق العاده ای داشتند. ![]()
![]()

اصل وجود تو
چه خوب است هنگامی که چیز خنده داری پیدا می کنی بخندی.
چه خوب است هنگامی که غمگین هستی گریه کنی.
تو بی همتایی با امید ها رویا ها احساسات ارزش ها ایده ها افکار و دیدگاه های منحصر به فرد.باید اجازه دهی همه اینها مسیر تو را روشن سازند.
انسان ها گاهی فکر می کنند با انکار آنچه واقعا هستند می توانند آگاه و تیزبین جلوه کنند در حالی که ارزش واقعی در ابراز تمامی احساسات است.
اگر به شخص دیگری تبدیل شوید رضایت خاطر نخواهید داشت.حتی با تعقیب رویاهای دیگران هم به احساس رضایت نمی رسید.
زندگی زمانی زیباست : که تو همواره با شخصیت واقعی خودت زندگی کنی.
هر چند شاید گاهی اوقات دشوار و دردناک باشد اما زندگی با اصل واقعی خودت به مراتب بهتر از پنهان کردن آن است.
به پیش برو و شادی و رنج را احساس کن. اصل و واقعیت خودت باش.

- مهم نیست که چه لباسی می پوشی . مهم این است : لباسی که می پوشی پاکیزه و آراسته باشد.
- مهم نیست که همیشه نمره ی ۲۰ بیاوری مهم این است : آن نمره را چگونه به دست آورده ای.
- مهم نیست که وقتی نادانی تو را مورد تمسخر قرار داد به او جواب دهی .مهم این است که : تو با پاسخ خود دندان شکن ترین پاسخ را به او داده ای.
- مهم نیست که دیگران چه تصوری از تو دارند.مهم این است : که آیا از خودت رضایت قلبی داری.
- مهم نیست که کمکی را که به نیازمندی می کنی خیلی زیاد باشد.مهم این است : آن کمک را با چه نیتی انجام داده ای.

خداوند از موسی (ع) پرسید : آیا خود را برای من خالص گردانیده ای؟
موسی گفت: بلی.نماز خواندم و روزه گرفتم و همچنین ساعت ها ذکر گفته ام .
خدا فرمود : نماز خواندی تا بتوانی از صراط رد بشوی
روزه گرفتی تا از آتش جهنم در امان باشی
و ذکر گفتی تا در بهشت ترفیع مقام یابی.
این ها را همه برای خود کرده ای نه برای من.
آیا مستمندی را کمک کرده ای وبرهنه ای را پوشانده ای؟ . . .
این ها برای من است.
شما چیکار کرده اید؟؟!! کاری برای پروردگار؟؟؟؟

در واقع خواسته مرا تامین نمیکنی .
زمانی که از تو میخواهم به من گوش د هی و تو می پرسی : "چرا؟"
احساسات مرا جریحه دار میکنی .هنگامی که ازتو می خواهم به من گوش فرا دهی
اما تو سعی میکنی مشکلات مرا حل کنی
به نظرم بیگانه می آیی.
گوش کن!
همه آنچه میخواهم این است که فقط به حرف هایم گوش دهی نه حرف بزنی نه کاری انجام دهی فقط به من گوش بده.
من به نصیحت هم نیاز ندارم.
بنابراین لطفا فقط به من گوش کن و اگر خواستی حرف بزنی صبر کن تا نوبتت برسد.
آن گاه من به حرف هایت گوش خواهم داد . . .






